خداحافظ ترنم عشق
من اینجا رو ساختم تا بیام از عشقولانه های زندگیم بنویسم واسه همین اسمش رو گذاشتم ترنم عشق.می خواستم بنویسم تا اروم شم می خواستم اینجا دفتر خاطرات زندگیم باشه تا از حرفهایی که هیچوقت به زبون نمی یارم بنویسم شاید چون فکر می کردم اینجا یه دنیای مجازی و کسی اینجا نمی شناستم.
اما نشد اونجوری که فکر می کردم . هیچوقت نتونستم از نا گفته های دلم بنویسم تا اروم شم .وبیشتر وقتهایی که از زندگی و این روزگار لعنتی دلگیر بودم به اینجا اومدم و نوشتم و این منرو عذاب می ده.
اینجا ادم درگیر کسایی میشه که اصلا نمی شناستشون.معلوم نیست راست اند یا دروغ.ولی با همه اینها برات مهم اند .
خلاصه اونقدر اینجا درگیر شدم که از خیلی چیز ها دور موندم .می خوام حالابا خداحا فظی کردن از اینجا گذ شته رو جبران کنم.
دارم درس میخونم جدا می خوام اونقدر با خودم کار کنم که سال اینده بتونم تافل بدم یا حداقل جسارت شرکت تو امتحان تافل رو داشته باشم .
بیشتر به قند عسلم برسم و جای پرسه زدن در اینجا کتابهای روانشناسی کودک بخونم .می خوام از زمان بهترین اسفاده رو ببرم.
می خوام زندگی کنم و از زندگیم لذت ببرم .
تحولی نو
امشب از شوهرم شنیدم که یکی از اشنایان که ۱۹ سالش و سال اول مترجمی زبان انگلیسی می خونه تو امتحان تافل قبول شده.و قتی از برادرم شنیدم که طرف تو امتحان تافل شر کت کرده تو دلم گفتم بچه چقد به خودش امیدواره .
اما امشب بد جوری سورپرایز شدم .یعنی یه شوک بزرگ بهم وارد شد.منرو بگو سال دوم زبان هستم اما هنوز تو همون افعا ل توبی موندم.
نمی خوام بگم از خودم نا امید شدم !نه! تازه به خودم اومدم و از اونجایی که ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازست میخوام از فردا شروعی نو داشته باشم و به طور جدی درس بخونم و انگلیسیم رو تقویت کنم.
خدا رو چه دیدین شاید سال بعد همین موقع اومدم و از قبولی خودم تو امتحان تافل اینجا نوشتم.
خدایا به تو توکل میکنم . کمکم کن تو تصمیمم مصمم و با اراده باشم .و از تمام فرصتهام به نحو احسن استفاده کنم.
لحظه های دلتنگی
پست قبلیم نصفه موند دیگه حسش هم ایجاد نشد که بخوام بیام وبقیه اش رو بنویسم.
الان داشتم به یه ترانه گوش می دادم که هر وقت دلم می گیره و غمگین می شم با صدای بلند گوش میکنم.
یهو حوس کردم این ترانه رو بذارم اینجا.
..................................................................................
به چه قیمتی گذشتی از شبهای خیس مهتاب
چی گذاشتیم از من و تو به جز ارزویی بر اب
به چه قیمتی غرور رو سر راهمون کشیدیم
چرا لحظه های با هم بودنامون رو ندیدیم
خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود
هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد
چیزی از لحظه نمونده ما دو تا لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم
دلم اینقده نشکن "اخه این دل عاشقت بود"
دغ نکن این قلب خون "اخه روزی لایقت بود"
دلم اینقد نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتی و با بی وفاییت زدی مهر نقص باطل
تو که دوست نداشتی باشی چرا اتیشم کشیدی
" اونکه تو خود خواهیات مرد دل من بود تو ندیدی "
" اونکه تو خود خواهیات مرد دل من بود تو ندیدی "
چشم ها را باید شست
واقعا این سهراب خدا بیامرز درست گفته: "چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید"
بیشتر ما ادمها عادت داریم با دید منفی و با عینک بد بینی به اطرافمون نگاه کنیم.ولی من اینبار به خودم به علی قول دادم که عینک بد بینی رو از چشمم در بیارم و کمی منصف باشم و
...
باورم نمیشه به همین سادگی ترم تابستون هم تموم شد.امتحانها هنوز موندن ولی خب کلاسها دیگه تموم شد.
کمی سخت بوداما طاقت فرسا نبود.امیدوارم امتحانها رو هم خوب بدم که خاطره خوبی از این ترم تابستون برام بمونه.
چند روز پیش بعد ازاتمام کلاس دوستم رو رسوندم دم خوابگاه بعد میدون رو دور زدم از طرف دانشگاه رفتم تا از کمر بندی بندازم .کمی جلوتر از ماشین نزدیک دانشگاه دیدم یه پسر جوون هراسون میدوه وقتی برگشت ماشینم رو دید خیلی سریع دست تکون داد من هم واستادم اومد کنار پنجره بهم گفت موبایلم تو تاکسی جا مونده میشه منرو برسونید.من هم مخالفتی نکردم نشست ومن سریع رفتم. سر میدون بعدی با بوقهای مکرر من تاکسی یه نگاهی به عقب انداخت و با اشاره مرد جوون ایستاد واون هم رفت گوشی اش رو برداشت .کلی هم از من تشکر کرد و رفت .می خواستم تا دانشگاه برسونمش اما اینکار رو نکردم .شاید چون عجله داشتم.
پ.ن:وقتی این قضیه رو واسه خانواده ام تعریف کردم میدونید عکس العملشون چی بود "اینکه دیگه هیچ وقت اینکار رو نکنم "البته دلایلی داشتن که من هم پذیرفتم.
واین میدونید یعنی چی :یعنی انقدر دنیای اطراف ما کثیف شده که حتی جرات کمک کردن به دیگران رو تو ابن نوع شرایط به خودت نمی دی.
ولی من اینکار رو کردم چون برام متفاوت بود مثل کارهای دیگه برام تکراری نبود.توش هیجان بود. وقتی داشتم به سرعت می رفتم لحظه ای این فکر به ذهنم اومد که نکنه گول خوردم چون جلوم اثری از تاکسی نبود.اما بی خیال این حس شدم و به راهم ادامه دادم.بعد هم خوشحال بودم که تونستم به کسی تو اون شرایط کمک کنم.
باز هم حس و حال غریبی دارم
گاهی وقتا مجبوری زندگی کنی فقط مجبور .الان من چنین حسی دارم تنها به خاطر بعضی چیزها باید باشم باید باشم و زندگی کنم.یه دلیلش قند عسلم .
می دونید چیه الان دلم یه هوا ازادی می خواد .دلم می خواد ازاد و رها باشم بدون هیچ مسئولیتی بدون هیچ محدودیتی .
دلم می خواد الان تنهای تنها بودم . تنها و مستقل .و اونجوری که دلم می خواست زندگی می کردم .نه اینکه بخوام برای کسی زندگی کنم.
خلاصه اینکه حس و حال غریبی دارم.از تهی سر شارم
..............................................................................................................
دل من حالش خوش
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه
گاهی می ترسم بمیره
در گوشی:احساس افسردگی می کنم.رابطه ام با همه سرد و بی روح.
سفر
دیروز جمعه رفتیم پیک نیک جاتون خالی کلی خوش گذشت.البته اولش کلی اعصابم بهم ریخت چون واسه پیدا کردن یه جای مناسب بلا تکلیف بودیم از طرفی هم اتفاق نظر هم نداشتیم .از طرف دیگه هم باز با همون گروه تکراری رفته بودیم بیرون خب برام خسته کننده بود.
البته من و علی بهم قول داده بودیم که اینبار با یه گروه دیگه یا تنهایی بریم اما اینطور نشد . تازه جالب اینجاست که واسه هفته بعد هم با ما برنامه ریختن. اما چون سکوت منرو دیدن گفتن اگه هم خواستین با کس دیکه ای برنامه بریزین یکی دو روز جلوتر بهمون بگین .
راستش نه اینکه با هاشون خوش نگذره ها . نه! اما خب من خسته شدم از اول تابستون همش با همین ها رفتیم بیرون .خب من دلم تنوع می خواد از ادمای تکراری حرفهای تکراری. اخلاقهای تکراری. خسته می شم. دلم می خواد سفرمون کمی اکشن باشه توش هیجان باشه خطر باشه .نه مثل پیر زنها مجبور شم ساکت و اروم بشینم یا الکی برای تائید دیگران حرفی بزنم .
راستش از این بابت کمی از علی دلخورم چون هر دفعه بهم قول میده که دفعه بعد برنامه مون رو با کسای دیگه بچینیم اما .............
ولی خب فرق سفر دیروز در این بود که یه نفر به تعدادمون اضافه شده بود وخدا رو شکر جوون بود و اهل حال .
در گوشی:قرار بود اینجا از حرفهای دلم بنویسم اما اینجا هم جراتش رو پیدا نکردم.
دلتنگی
مثل اسمانی که امشب می بارد
و اینک باران
بر پنجره خیس احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می کند
تا شاید از لحظه های دلتنگی ام عبور کند.
در گوشی :امشب بد جوری دلم گرفته.احساس سر خوردگی می کنم.
قرار بعد از ظهر بریم سفر {به قول بعضی ها بازم شما می خواید برید قم جمکران}خب چیه مگه من اونجا رو خیلی دوست دارم بهم ارامش می ده ارومم می کنه.
تازه مهمتر از همه می خواهیم ۳ تایی بریم. من و قند عسل و علی جون .
دیشب خونه بابای علی بودیم هدیه اش رو دادیم اما هدیه بابای من مونده شاید قبل از حرکت اونجا هم رفتیم.حالا می مونه هدیه علی جونم که بهش بدم.شاید تو راه بهش دادم. شاید هم موقع شام خوردن.کلی چیزهای خشکل براش خریدم .اول یه ساعت مچی "البته با هم رفتیم اونو خریدیم"دوم و سوم هم بماند!.
جمعه که از سفر بر گشتیم هنوز خستگی به تنمه که شنبه باید برم کلاس .اخه ترم تابستونی از ۲۹ تیر شروع میشه.خیالم راحته که همش ۱ ماهه.
راستی .تولد حضرت علی رو هم به همه تبریک می گم .وهمینطور روز مرد رو به همه تبریک می گم.امیدوارم همه مردها با الگو گرفتن از امام علی"ع" بتونند مرد به معنای واقعی با شند چیزی که الان تو جامعه ما کمتر پیدا میشه.
وهمینطور ولادت حضرت علی رو به همسر عزیزم به علی مهربونم تبریک می گم و امیدوارم همیشه همیشه سلامت موفق و شاد کام باشه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حس قشنگ بارونی
یه هفته ای هست که امتحانات تموم شده.نمره هامم گرفتم اما اصلا راضی نبودم
نه اینکه راضی نباشم خب اندازه ای که درس خوندم نمره گرفتم.اخرش شیطونی هام کار دسم داد.
موقع امتحانات کلی کار و برنامه واسه خودم داشتم اما حالا که از صبح پا می شم بیکارم تا شب. اصلا نمی دونم چه کار مفیدی باید انجام بدم.
۲۹ تیر کلاس های تابستونی شروع می شه .اخه این ترم به سفارش دوستان و اقای خونه ترم تابستونی بر داشتم.۳و ۴ و۶ شهریور هم امتحان دارم.تازه از اول هفته کلاس دارم تا ۴شنبه.
تازه تر هم اینکه تا حالا هم هیچ کجا نرفتیم.به خاطر شرایط کاری علی.اما علی جون قول داده تا قبل از شروع کلاسهام یه سفر منو ببره.
دیشب شاممون رو بردیم بیرون خوردبم زیر دامنه کوه.تازه داشت حال می داد که پاشدیم رفتیم اخه دیر بود یه سر باید خونه بابا اینا هم می رفتیم.
زیاد حس اینجا اومدن رو ندارم الان هم حس قشنگی که بارون بهم داد باعث شد بیام اینجا . شاید یه مدتی نیومدم. گفتم تا کسی نگرانم نشه.
پ.ن:به فکر خرید یه هدیه خشکل واسه علی جونم هستم اخه روز مرد نزدیک.
راستی جمعه امتحان کنکور داره واسش دعا کنید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وباز هم اغازی دوباره
موندم این زندگی چقد اغاز دوباره داره.وباز شکر که اغازی دوباره داره.واین شاید تنها به خاطر اینه که خدا مارو فراموش نکرده .یعنی اینکه خدا هنوز این دو تا دیوونه عاشق رو دوست داره.
خدایا ممنون بابت همه لطفات . همه مهربونیهات.خدایا اینبار واسه شروع دوباره کمکمون کن.می دونم همیشه همه جا هستی و ناظر اعمال و اشتبا هاتمون.اما خدا جونم اینبار کمک کن بیراهه نزنیم چون دیگه این دلم جایی واسه بند زدن نداره بذار اون ترکهای قبلی جوش بخورن بعد.
خدایا کمکمون کن توان اینرو داشته باشیم که بر احساسمون غلبه کنیم.
به خاطر شروع دوباره زندگی تصمیم گرفتم هر انچه که خاطرم رو ناراحت ومغشوش می کرد پاک کنم و از بین ببرم.
خدایا بابت همه فراز و فرودهای زندگیم . بابت این شروعهای دوباره و به خاطر همه امتحانات الهیت "که هر چند از هیچ کدوم سر بلند بیرون نیومدیم" شکرت. شکر.
من ترنم ۲۴ سالمه و دارم از زندگیم لذت می برم. این شعار نیست یک حقیقته .
ترنم شیطون می شود
{اگه علی بفهمه پوستم می کنه
}از صبح ده بار فقط این بلوگمون باز کردم اما دریغ از یه نظر جدیدانگاری دیگه هیچکی دوسم نداره .![]()
![]()
![]()
تازه نی نی جون هم خونه نیست رفته خونه خالش {اخه نی نی ما انقده جیگره که نمی ذارن خونه با شه}.
حالا که علی اقا فهمیده نی نی جون خونه نیست داره با کله می یاد خونه![]()
من هم دارم میرم خونه بابام![]()
![]()
![]()
خلاصه دعا کید امتحاناتم ختم به خیر شه![]()
راستی فردا اولین امتحانم رو ۸ صبح باید بدم.خدا جونم یادت نره کمکم کنی.![]()
![]()
خسته از هر امتحانی
بی صبرانه منتظرم امتحانم تموم شه بریم سفر"انگاری عقده ای شدم"
راستش دست ودلم به خوندن نمیره خیلی تنبل شدم.نهم قرار بریم تهران هم دیدن اقوام هم خرید . حیف که از روز زن چند روز میگذره.
"نی نی جون همین الان پاشده صدام میکنه "مامانی"
تازه بد بختی اینجاست که اولین امتحان هام عمومی . باز صد رحمت به ادبیات این تفسیر قران تموم حسم رو خراب کرده مثلا استاد سوال داده اما جواب سوال ها نمام ۱۸۴ صفحه ای که درس داده.
خب توام باشی حس درس خوندنت می پره دیگه
طفلک علی تو این ۵ روز تموم کارها رو انجا داه که من درس بخونم اما طفلک خبر نداره....
تازه می خوام ترم تابستونی هم بردارم "البته بعد از کلی کشمکش با خودم"
امیدوارم این ترم رو هم با نمرات خوب پاس کنم . برام دعا کنید.
...
از صبح اضطراب استرس.دهانم به حرف باز نمیشد.
بعد از امتحان تربیت بدنی رفتم داروخانه . بالاخره بعد از کلی انتظار و کلی هم نگرانی بدستم رسید
دست منشی درد نکنه که ادرس رو بهم داد. اخه دیگه وارد ایران نمیشه و قاچاق محسوب میشه.
غروب بعد از اینکه علی از سر کار اومد منو برد مطب . بس که اظطراب داشتم نمی تونستم تنها برم.
بعد از صحبت با منشی و دکتر تصمیمم رو گرفتم .دو تا امپول به فاصله دو ساعت.
بعد هم درد درد و فقط درد. حالت تهوع . استفراغ.
مامان اومد فهمیده بود کلی ناراحت شد. اما ما تصمیم مون رو گرفته بودیم و دیگه راه برگشتی نبود.
بعد دو تایی رفتیم بیارستان. سرعت ۱۴۰ تا اما نمیدونم چرا نمی رسیدیم.
رسیدیم . تشکیل پرونده .رفتم اتاق .سوال. جواب .گرفتن فشار .
گفتن دکتر صبح می یاد . وای که چقدر درد داشتم.به صبح نکشید به خاطر دردم دکتر اومد.
رفتم اتاق عمل ساعت ۱۲ بود .دکتر اومده بود مثل همیشه شاد و سرحال .
بعداز کمی حرف و ناله و بعد نفس عمیق دیگه چیزی نفهمیدم.
ساعت ۱:۲۰ از درد بیدار شدم .فقط درد فقط درد چشام رو باز کردم خواهرم پیشم بود . تا ۳ درد کشیدم بعد خوابم برد دو ساعت از خواب که بیدار شدم دردی نداشتم.
سر حال بودم وشاکر که دیگه همه چیز تموم شده بود حتی دردم.
علی تا صبح تو ماشین موند.بهش گفتم بره اما مثل دو سال پیش موند و انتظار کشید.
ظهر به خونه برگشتم باز هم نهار خوشمزه مامان.با کلی مهربونی و دلسوزی.
به علی بابت داشتن چنین مادری حسودیم میشه.
همه چیز تموم شد . همه چیز . حالا دیگه سه نفریم.
ما به دنبال ارامش هستیم
از روزگار دلم گر فته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
..............................................................................
"آرامش حلقه گمشده زندگی ما"
کسی می دونه ارامش کجاست ما دنبال ارامشیم اما پیداش نمی کنیم دو سالی هست که گمش کردیم اگه کسی سراغی از ارامش داره بگه تا ما هم بهش دسترسی پیدا کنیم.
صبح علی زنگ زد. گله داشت از این وضعیت موجود .دنبال ارامش می گشت خواست کمکش کنم دلم براش سوخت .می خواد از نو شروع کنه.می خواد زندگی نو واسه سه تامون بسازه.بغضم گرفت.
واقعا راست می گن پول خوشبختی نمی یاره اما به من ثابت شده پول زیاد بد بختی می یاره ارامش رو از وجودت می دزده و می بره جاش تو دلت طمع می کاره.
امیدوارم رو حرفش بمونه وتلاشش رو برای یافتن دوباره ارامش بکنه.
یادم روز اول ازش یه زندگی اروم خواستم ازش ارامش خواستم .دو سالی اینطوری زندگی کردیم اما دو سال بعد همه چیز عوض شد و تبدیل شد به حرص وطمع مال دنیا.
خدایا ما رو به خاطر همه اشتباهاتمون ببخش می دونی که هر دومون هنوز بچه ایم وخام و نپخته ایم زود تحت تاثیر محیط کثیف این اجتماع قرار گرفتیم ما رو ببخش.و کمکمون کن تا ارامش گمشده مون رو پیدا کنیم.
کمکمون کن.
ما این روزها حالمان خوب نیست
چند وقتیکه خیلی از خودم دور شدم حال روحیم اصلا خوب نیست راستش ۱ماهی هست که نمازم رو مرتب نخوندم
از خودم بدم میاد من مثلا یه حاچ خانمم .خجالت می کشم وقتی پدرم به من میگه حاچ خانم.
دیشب رفته بودیم زیارت اما من حتی نرفتم ضریح رو بگیرم زیارت کنم انگاری دلم از سنگ شده.
الان هم که برام یه مشکلی پیش اومده دهنم به دعا باز نمیشه حتی دیشب توی اون حرم مبارک از خدا نخواستم کمکم کنه
نمی دونم چرا؟!!!!!
الان هم جسمم مریضه هم روحم.اگه دلتون خواست واسه این بنده گنهکار خدا دعا کنید که هم حالم خوب شه وهم مشکلم بر طرف شه.
![]()
![]()
![]()
حال یا ضد حال؟
چند روزیه که دست ودلم به نوشتن نمیره و بعضی از دوستای گلم بهم اعتراض کردند.واسه همین الان مجبورم یه مطلبی چیزی بلاخره بنویسم.
صبح ساعت ۷ به زور از خواب پا شدم علی جونم {همسر عزیزم}من رو به دانشگاه رسوند یه کلاس جبرانی داشتیم ۷:۳۰ تا۱۱ .
استاد اومد ما هم اومدیم اما کلاس خالی وجود نداشت. ۴روز که تو دانشگله ما همایش بر گزار شده وکلاسهای ما رو جا بجا کردند نمی دونم این همایش چه ربطی به کلاسهای ما داره.
این هم از مدیریت دانشگاه ازاد.
از طرفی بد بود صبح به زور از خواب پا شدیم اما از طرفی هم کلی فاز داد که کلاس تشکیل نشد راستش اصلا وقت نکرده بودم بخونم .
این شد که ساعت 8:30 رسیدم خونه و از اون وقت تا حالا پای کامپیوتر نشستم. به این می گن مدیریت زمان.
از روزگار دلم گرفته
دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانیست
"نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست"
..................................................................................................................................
پ.ن: خداوندا اگر بشر گردی
اگر از حال ما با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت.....
آغاز سال نو
چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.
فقط می خوام بگم که "چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید"
یه هفته بد
سلام این چند روزه خیلی در گیر کارام بودم . اولین روز هفته حذف واضافه داشتیم ومن زدم یه واحد اصلی ام رو حذف کردم واز اونجایی که اگه واحدی رو حذف کنیم دیگه نمی تونیم همون مشخصه رو برداریم واز قضای روزگار اون واحد درسی تنها همون مشخصه رو داشت واین یعنی اغاز بدبختی
آخه اگه این واحد رو بر نمی داشتم ترم بعد ۵درس رو که یش نیازش این درس بود رو نمیتونستم بر دارم.
خلاصه بعد از زنگ زدن به دانشگاه و به نتیجه ای نرسیدن مجبور شدم برم دانشگاهاون هم ساعت ۱۲:۳۰ با کلی اضطاب و نگرانی
اما مسول برنامه مشکل من انگار براش هیچ اهمییتی نداشت.خلاصه بعد از ۳روز و رفت وامد پیش تمام مسئو لین وبحث با مدیر گروه رفتم ریاست دانشگاه و مستقیم مشکلم رو با ایشون مطرح کردم وایشون هم یه نماینده فرستاد قسمت فناوری اطلاعات وعده روز پنج شنبه رو بهم داد.
و بلاخره امروز رفتم یششون با کلی کم محلی به من اسسم ومشخصه درس رو گرفت تا برام درست کنه.حالا خدا کنه که وعده سر خرمن نباشه .
دیروز غروب امتحان فاینال داشتم شدم ۷۸ اما استادم گفت که خیلی کم شدم وازم نا امید شده .
دیشب هم ماشین مون تو راه خاموش شد و دیگه روشن نشد بوکسل کردیم واوردیم خونه .پمپ بنزینش سوخته بود.
این یه هفته تقریبا بد بود برای ما.
آغازی دوباره
چشم رو هم که گذاشتم دو هفته تعطیلات بعد از امتحان هم گذشت وحالا وقت شروع دوباره ست
آره کلاسها شروع شدند.من هم خوشحالم واین ترم مصمم تر از ترمهای گذشته . این ترم می خوام خوب درسهام از اول ترم بخونم و واسه شب امتحان نذارم باید کاری کنم که پر بار فارغ التحصیل بشم
تازه تصمیم گرفتم واسه ترم تابستون توی اموزشگاه خصوصی تدریس کنم{اگه خدا بخواد}
همیشه عاشق درس خوندن بودم عزمم رو هم جذم کردم تا دکتری {به لطف خدا}پیش برم.
من عاشق تدریس تو دانشگاه هستم البته دانشگاههای معتبر واسه همین باید از الان با همه مشکلات تلاشم رو بکنم.
{لابد تو دلتون می گید ارزو بر جوانان عیب نیست}
..............................................................................................
پ.ن: از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم کرفته
دلم میخواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته
نمی دونم چرا بعضی از مشکلات قصد حل شدن ندارن من دارم همه تلاشم رو می کنم تا سازگار باشم تا جمع کنم زندگیم اما انگاری روزگار یه سرنوشت دیگه ای رو واسه من رقم زده.
از آینده می ترسم.نمیدونم واقعا نمیدونم دیگه باید چیکار کنم.
نفرین بر همه آدمهایی که تحمل دیدن یه زندگی اروم رو ندارند.نفرین بر نگاه شوم کسی که به زندگی ام افتاد.
خدایا من او را دوست دارم دوست دارم.
سکوتی مبهم
دیگر از دست خودم هم خسته ام
از سکوت این مرگ مبهم خسته ام
مرده ها گفتند مرگ آسایش است
من ولی حالا که مرده ام خسته ام
آه بردارید از رویم نقاب
من دگر از اسم آدم خسته ام
از تمام حرف ها که می زنید
از همین لفظ "نخور غم" خسته ام
این که باید یش چشمان شما
تا ابد محتاج باشم خسته ام
این شما این ذره های آخرم
من که دیگر از خودم هم خسته ام
آهای آهای خبر خبر
سلام به همه
کلی خبر خوب دارم.اول اینکه:امتحانات همین امروز تمام شد .ومن می تونم یه نفس راحت بکشم.
اخیییییییییییییییش.
دوم هم اینکه:تولدم مممممممبببببببببااااااااارکککککککک.آره امشب تفلدم.کلی الآن خوشحالم
چون پایان امتحانات مصادف شده با تولدم.
کلی هم امشب مهمون دارم.کلی هدیه می خوام بگیرم.
تازه تر از همه هم اینکه شوهر جونم یه هدیه برام گرفته ۳ روز هم هست که داره دلم می سوزونه اما بهم نمیگه چیه؟
آخه من عاشق هدیه های غافلگیر کننده هستم.
و خبر سوم ومهمترین خبرها: وخبر اینکه اینکه........
من می خوام صاحب ماشین بشم دیگه همین امروز تثبیت شد.واین یعنی یه تحول اساسی یعنی رسیدن به استقلال.
خیلی خوشحالم بااینکه همین الان از دانشگاه اومدم اما اول خواستم خبرهام بنویسم بعد به کارهام برسم.
نمی تونم طاقت بیارم
اونکه یه وقتی همه کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشتو رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه همزبون
نمی دونستم نا مهربون
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر و خیالش همش با هام
هر جا که میرم جلو چشام
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بذارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم
نمی تونم من طاقت بیارم
اونکه یه روز همه کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشتو رفت از کنارم
....
.....................................................................................................................
پ.ی:این شعر رو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده.
منرو یاد یه سفر میندازه.یه سفر دو نفره برای رسیدن به آرامش.
رفته بودیم تجدید پیمان کنیم.رفته بودیم تا یادمون بیاریم که ما هنوز عاشق هم هستیم .
می خواستیم یادمون باشه که هیچکس و هیچ چیز نباید بین ما فاصله بندازه .
یادمون بیاد ما هنوز عاشقیم
هنوز عاشقیم
هنوز ......
بیاید عمیق بنگریم
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .....
فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست "
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست .
سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی .
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
{ما انسانها نیز همینطوریم فقط به ظاهر هر چیز نگاه میکنیم.کاش همیشه اول فکر کنیم .عمیق فکر کنیم بعد تصمیم بگریم.
اگر امروزه ما انسانها به عمق وجود خدا وامدادهای غیبی ان توجه کنیم شاید الان اینقدر سستی ایمان در ما وجود نداشت و این نبود زندگی ما انسانها که اشرف مخلوقات هستیم.}
می میرم برات
میمیرم برات
نمیدونستی می میرم بی تو برای چشات
رفتی از برم نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزوم که میدونستی که من می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشکم
برو راهی نیست تا فردا از آب و گلم
گل خوشکلم
خدایا من او را دوست دارم دوست دارم.
اولین روز برفی
من عاشق برف و بارونم مخصوصا قدم زدن زیر بارون {البته با چتر}
از دیشب داره برف می یاد حالا همه جا سفید شده مثل قلب بچه ها.اما من نمنی تونم برم تو برفها راه برم بازی کنم .
این روزا سرم خیلی شلوغ- وقت امتحانات-من هم فرصت کافی واسه خوندن ندارم وهمین قضییه باعث شده روحیهام کسل بشه.


