تبليغاتX
ترنم عشق
از صبح داره بارون میباره.صداش بهم ارامش می ده.

یه هفته ای هست که امتحانات تموم شده.نمره هامم گرفتم اما اصلا راضی نبودم

نه اینکه راضی نباشم خب اندازه ای که درس خوندم نمره گرفتم.اخرش شیطونی هام کار دسم داد.

موقع امتحانات کلی کار و برنامه واسه خودم داشتم اما حالا که از صبح پا می شم بیکارم تا شب. اصلا نمی دونم چه کار مفیدی باید انجام بدم.

۲۹ تیر کلاس های تابستونی شروع می شه .اخه این ترم به سفارش دوستان و اقای خونه ترم تابستونی بر داشتم.۳و ۴ و۶ شهریور هم امتحان دارم.تازه از اول هفته کلاس دارم تا ۴شنبه.

تازه تر هم اینکه تا حالا هم هیچ کجا نرفتیم.به خاطر شرایط کاری علی.اما علی جون قول داده تا قبل از شروع کلاسهام یه سفر منو ببره.

دیشب شاممون رو بردیم بیرون خوردبم زیر دامنه کوه.تازه داشت حال می داد که پاشدیم رفتیم اخه دیر بود یه سر باید خونه بابا اینا هم می رفتیم.

زیاد حس اینجا اومدن رو ندارم الان هم حس قشنگی که بارون بهم داد باعث شد بیام اینجا . شاید یه مدتی نیومدم. گفتم تا کسی نگرانم نشه.

 

پ.ن:به فکر خرید یه هدیه خشکل واسه علی جونم هستم اخه روز مرد نزدیک.

راستی جمعه امتحان کنکور داره واسش دعا کنید.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:43 |
 

موندم این زندگی چقد اغاز دوباره داره.وباز شکر که اغازی دوباره داره.واین شاید تنها به خاطر اینه که خدا مارو فراموش نکرده .یعنی اینکه خدا هنوز این دو تا دیوونه عاشق رو دوست داره.

خدایا ممنون بابت همه لطفات . همه مهربونیهات.خدایا اینبار واسه شروع دوباره کمکمون کن.می دونم همیشه همه جا هستی و ناظر اعمال و اشتبا هاتمون.اما خدا جونم اینبار کمک کن بیراهه نزنیم چون  دیگه این دلم جایی واسه بند زدن نداره بذار اون ترکهای قبلی جوش بخورن بعد.

خدایا کمکمون کن توان اینرو داشته باشیم که بر احساسمون غلبه کنیم.

به خاطر شروع دوباره زندگی تصمیم گرفتم هر انچه که خاطرم رو ناراحت ومغشوش می کرد پاک کنم و از بین ببرم.

خدایا بابت همه فراز و فرودهای زندگیم . بابت این شروعهای دوباره و به خاطر همه امتحانات الهیت "که هر چند از هیچ کدوم سر بلند بیرون نیومدیم" شکرت. شکر.

من ترنم ۲۴ سالمه و دارم از زندگیم لذت می برم. این شعار نیست یک حقیقته .

 

+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 18:36 |
نمی دونم چرا انقده شیطون شدم اصلا حس درس خوندن ندارم از صبح که مثلانشستم پای درسم حواسم همه جا بوده غیر از درسم.

{اگه علی بفهمه پوستم می کنه}از صبح ده بار فقط این بلوگمون باز کردم اما دریغ از یه نظر جدیدانگاری دیگه هیچکی دوسم نداره .

تازه نی نی جون هم خونه نیست رفته خونه خالش {اخه نی نی ما انقده جیگره که نمی ذارن خونه با شه}.

حالا که علی اقا فهمیده نی نی جون خونه نیست داره با کله می یاد خونه من هم دارم میرم خونه بابام

خلاصه دعا کید امتحاناتم ختم به خیر شه

راستی فردا اولین امتحانم رو ۸ صبح باید بدم.خدا جونم یادت نره کمکم کنی.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 13:55 |
  حالا که ظاهرا امتحانات الهی تموم شدند نوبت امتحانات دانشگاه ست.

بی صبرانه منتظرم امتحانم تموم شه بریم سفر"انگاری عقده ای شدم"

راستش دست ودلم به خوندن نمیره خیلی تنبل شدم.نهم قرار بریم تهران هم دیدن اقوام هم خرید . حیف که از روز زن چند روز میگذره.

"نی نی جون همین الان پاشده صدام میکنه "مامانی"

تازه بد بختی اینجاست که اولین امتحان هام عمومی . باز صد رحمت به ادبیات این تفسیر قران تموم حسم رو خراب کرده مثلا استاد سوال داده اما جواب سوال ها نمام ۱۸۴ صفحه ای که درس داده.

خب توام باشی حس درس خوندنت می پره دیگه

طفلک علی تو این ۵ روز تموم کارها رو انجا داه که من درس بخونم اما طفلک خبر نداره....

تازه می خوام ترم تابستونی هم بردارم "البته بعد از کلی کشمکش با خودم"

امیدوارم این ترم رو هم با نمرات خوب پاس کنم . برام دعا کنید.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 11:17 |
 

از صبح اضطراب استرس.دهانم به حرف باز نمیشد.

بعد از امتحان تربیت بدنی رفتم داروخانه . بالاخره بعد از کلی انتظار و کلی هم نگرانی بدستم رسید

دست منشی درد نکنه که ادرس رو بهم داد. اخه دیگه وارد ایران نمیشه و قاچاق محسوب میشه.

غروب بعد از اینکه علی از سر کار اومد منو برد مطب . بس که اظطراب داشتم نمی تونستم تنها برم.

بعد از صحبت با منشی و دکتر تصمیمم رو گرفتم .دو تا امپول به فاصله دو ساعت.

بعد هم درد درد و فقط درد. حالت تهوع . استفراغ.

مامان اومد فهمیده بود کلی ناراحت شد. اما ما تصمیم مون رو گرفته بودیم و دیگه راه برگشتی نبود.

بعد دو تایی رفتیم بیارستان. سرعت ۱۴۰ تا اما نمیدونم چرا نمی رسیدیم.

رسیدیم . تشکیل پرونده .رفتم اتاق .سوال. جواب .گرفتن فشار .

گفتن دکتر صبح می یاد . وای که چقدر درد داشتم.به صبح نکشید به خاطر دردم دکتر اومد.

رفتم اتاق عمل ساعت ۱۲ بود .دکتر اومده بود مثل همیشه شاد و سرحال .

بعداز کمی حرف و ناله و بعد نفس عمیق دیگه چیزی نفهمیدم.

ساعت ۱:۲۰ از درد بیدار شدم .فقط درد فقط درد چشام رو باز کردم خواهرم پیشم بود . تا ۳ درد کشیدم بعد خوابم برد دو ساعت از خواب که بیدار شدم دردی نداشتم.

سر حال بودم وشاکر که دیگه همه چیز تموم شده بود حتی دردم.

علی تا صبح تو ماشین موند.بهش گفتم بره اما مثل دو سال پیش موند و انتظار کشید.

ظهر به خونه برگشتم باز هم نهار خوشمزه مامان.با کلی مهربونی و دلسوزی.

به علی بابت داشتن چنین مادری حسودیم میشه.

همه چیز تموم شد . همه چیز . حالا دیگه سه نفریم.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 18:4 |
 

از روزگار دلم گر فته

از این تکرار دلم گرفته

دلم می خواد گریه کنم

بارون ببار دلم گرفته

..............................................................................

                              "آرامش حلقه گمشده زندگی ما"

کسی می دونه ارامش کجاست ما دنبال ارامشیم اما پیداش نمی کنیم دو سالی هست که گمش کردیم اگه کسی سراغی از ارامش داره بگه تا ما هم بهش دسترسی پیدا کنیم.

صبح علی زنگ زد. گله داشت از این وضعیت موجود .دنبال ارامش می گشت خواست کمکش کنم دلم براش سوخت .می خواد از نو شروع کنه.می خواد زندگی نو واسه سه تامون بسازه.بغضم گرفت.

واقعا راست می گن پول خوشبختی نمی یاره اما به من ثابت شده پول زیاد بد بختی می یاره ارامش رو از وجودت می دزده و می بره جاش تو دلت طمع می کاره.

امیدوارم رو حرفش بمونه وتلاشش رو برای یافتن دوباره ارامش بکنه.

یادم روز اول ازش یه زندگی اروم خواستم ازش ارامش خواستم .دو سالی اینطوری زندگی کردیم اما دو سال بعد همه چیز عوض شد و تبدیل شد به حرص وطمع مال دنیا.

خدایا ما رو به خاطر همه اشتباهاتمون ببخش می دونی که هر دومون هنوز بچه ایم وخام و نپخته ایم زود تحت تاثیر محیط کثیف این اجتماع قرار گرفتیم ما رو ببخش.و کمکمون کن تا ارامش گمشده مون رو پیدا کنیم.

کمکمون کن.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 8:58 |
 

چند وقتیکه  خیلی از خودم دور شدم حال روحیم اصلا خوب نیست راستش ۱ماهی هست که نمازم رو مرتب نخوندم

از خودم بدم میاد من مثلا یه حاچ خانمم .خجالت می کشم وقتی پدرم به من میگه حاچ خانم.

دیشب رفته بودیم زیارت اما من حتی نرفتم ضریح رو بگیرم زیارت کنم انگاری دلم از سنگ شده.

الان هم که برام یه مشکلی پیش اومده دهنم به دعا باز نمیشه حتی دیشب توی اون حرم مبارک از خدا نخواستم کمکم کنه

نمی دونم چرا؟!!!!!

الان هم جسمم مریضه هم روحم.اگه دلتون خواست واسه این بنده گنهکار خدا دعا کنید که  هم حالم خوب شه وهم مشکلم بر طرف شه.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:7 |
 

چند روزیه که دست ودلم به نوشتن نمیره و بعضی از دوستای گلم بهم اعتراض کردند.واسه همین الان مجبورم یه مطلبی چیزی بلاخره بنویسم.

صبح ساعت ۷ به زور از خواب پا شدم علی جونم {همسر عزیزم}من رو به دانشگاه رسوند یه کلاس جبرانی داشتیم ۷:۳۰ تا۱۱ .

استاد اومد ما هم اومدیم  اما کلاس خالی وجود نداشت. ۴روز که تو دانشگله ما همایش بر گزار شده وکلاسهای ما رو جا بجا کردند نمی دونم این همایش چه ربطی به کلاسهای ما داره.

این هم از مدیریت دانشگاه ازاد.

از طرفی بد بود صبح به زور از خواب پا شدیم اما از طرفی هم کلی فاز داد که کلاس تشکیل نشد راستش اصلا وقت نکرده بودم  بخونم .

این شد که ساعت 8:30 رسیدم خونه و از اون وقت تا حالا پای کامپیوتر نشستم. به این می گن مدیریت زمان. 

 

 

+ نوشته شده توسط ترنم در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:32 |
 

          دلم تنگ است

             دلم اندازه حجم قفس تنگ است

                             سکوت از کوچه لبریز است

                                      صدایم خیس و بارانی ست          

           "نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست"   

..................................................................................................................................

 پ.نخداوندا اگر بشر گردی 

           اگر از حال ما با خبر گردی

           پشیمان میشوی از قصه خلقت

           از این بودن از این بدعت.....      

+ نوشته شده توسط ترنم در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:16 |

چتر ها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است.

فقط می خوام بگم که "چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید"

+ نوشته شده توسط ترنم در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 2:43 |
 

سلام این چند روزه خیلی در گیر کارام بودم . اولین روز هفته حذف واضافه داشتیم ومن زدم یه واحد اصلی ام رو حذف کردم واز اونجایی که اگه واحدی رو حذف کنیم دیگه نمی تونیم همون مشخصه رو برداریم واز قضای روزگار اون واحد درسی تنها همون مشخصه رو داشت واین یعنی اغاز بدبختی

آخه اگه این واحد رو بر نمی داشتم ترم بعد ۵درس رو که یش نیازش این درس بود رو نمیتونستم بر دارم.

خلاصه بعد از زنگ زدن به دانشگاه و به نتیجه ای نرسیدن مجبور شدم برم دانشگاهاون هم ساعت ۱۲:۳۰ با کلی اضطاب و نگرانی

اما مسول برنامه مشکل من انگار براش هیچ اهمییتی نداشت.خلاصه بعد از ۳روز و رفت وامد پیش تمام مسئو لین وبحث با مدیر گروه رفتم ریاست دانشگاه و مستقیم مشکلم رو با ایشون مطرح کردم وایشون هم یه نماینده فرستاد قسمت فناوری اطلاعات وعده روز پنج شنبه رو بهم داد.

و بلاخره امروز رفتم یششون با کلی کم محلی به من اسسم ومشخصه درس رو گرفت تا برام درست کنه.حالا خدا کنه که وعده سر خرمن نباشه .

دیروز غروب امتحان فاینال داشتم شدم ۷۸ اما استادم گفت که خیلی کم شدم وازم نا امید شده .

دیشب هم ماشین مون تو راه خاموش شد و دیگه روشن نشد بوکسل کردیم واوردیم خونه .پمپ بنزینش سوخته بود.

این یه هفته تقریبا بد بود برای ما.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:44 |
 

چشم رو هم که گذاشتم دو هفته تعطیلات بعد از امتحان هم گذشت وحالا وقت شروع دوباره ست

آره کلاسها شروع شدند.من هم خوشحالم واین ترم مصمم تر از ترمهای گذشته . این ترم می خوام خوب درسهام از اول ترم بخونم و واسه شب امتحان نذارم باید کاری کنم که پر بار فارغ التحصیل بشم

تازه تصمیم گرفتم واسه ترم تابستون توی اموزشگاه خصوصی تدریس کنم{اگه خدا بخواد}

همیشه عاشق درس خوندن بودم عزمم رو هم جذم کردم تا دکتری {به لطف خدا}پیش برم.

من عاشق تدریس تو دانشگاه هستم البته دانشگاههای معتبر واسه همین باید از الان با همه مشکلات تلاشم رو بکنم.

{لابد تو دلتون می گید ارزو بر جوانان عیب نیست}

     ..............................................................................................

پ.ن:   از روزگار دلم گرفته

              از این تکرار دلم کرفته

                 دلم میخواد گریه کنم

                      بارون ببار دلم گرفته    

 نمی دونم چرا بعضی از مشکلات قصد حل شدن ندارن من دارم همه تلاشم رو می کنم تا سازگار باشم تا جمع کنم زندگیم اما انگاری روزگار یه سرنوشت دیگه ای رو واسه من رقم زده.

از آینده می ترسم.نمیدونم واقعا نمیدونم دیگه باید چیکار کنم.

نفرین بر همه آدمهایی که تحمل دیدن یه زندگی اروم رو ندارند.نفرین بر نگاه شوم کسی که به زندگی ام افتاد.

 

          خدایا من او را دوست دارم   دوست دارم.

 

 

+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:34 |
 

دیگر از دست خودم هم خسته ام

از سکوت این مرگ مبهم خسته ام

مرده ها گفتند مرگ آسایش است

من ولی حالا که مرده ام خسته ام

 

آه بردارید از رویم نقاب

من دگر از اسم آدم خسته ام

از تمام حرف ها که می زنید

از همین لفظ "نخور غم" خسته ام

 

این که باید یش چشمان شما

تا ابد محتاج باشم خسته ام

این شما این ذره های آخرم

من که دیگر از خودم هم خسته ام

 

 

+ نوشته شده توسط ترنم در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 13:26 |
 

 سلام به همه

کلی خبر خوب دارم.اول اینکه:امتحانات همین امروز تمام شد .ومن می تونم یه نفس راحت بکشم.

اخیییییییییییییییش.

دوم هم اینکه:تولدم مممممممبببببببببااااااااارکککککککک.آره امشب تفلدم.کلی الآن خوشحالم

چون پایان امتحانات مصادف شده با تولدم.

کلی هم امشب مهمون دارم.کلی هدیه می خوام بگیرم.

تازه تر از همه هم اینکه شوهر جونم یه هدیه برام گرفته ۳ روز هم هست که داره دلم می سوزونه اما بهم نمیگه چیه؟

آخه من عاشق هدیه های غافلگیر کننده هستم.

و خبر سوم ومهمترین خبرها: وخبر اینکه اینکه........

من می خوام صاحب ماشین بشم دیگه همین امروز تثبیت شد.واین یعنی یه تحول اساسی یعنی رسیدن به استقلال.

خیلی خوشحالم بااینکه همین الان از دانشگاه اومدم اما اول خواستم خبرهام بنویسم بعد به کارهام برسم. 

 

+ نوشته شده توسط ترنم در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 12:49 |
 

اونکه یه وقتی همه کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشتو رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبون

نمی دونستم نا مهربون

با اینکه رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش با هام

هر جا که میرم جلو چشام

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرهم بذارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

نمی تونم من طاقت بیارم

اونکه یه روز همه کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشتو رفت از کنارم  

....

 

.....................................................................................................................

پ.ی:این شعر  رو خیلی دوست دارم بهم آرامش میده.

منرو یاد یه سفر میندازه.یه سفر دو نفره برای رسیدن به آرامش.

رفته بودیم تجدید پیمان کنیم.رفته بودیم تا یادمون بیاریم که ما هنوز عاشق هم هستیم .

می خواستیم یادمون باشه که هیچکس و هیچ چیز نباید بین ما فاصله بندازه .

یادمون بیاد ما هنوز عاشقیم

هنوز عاشقیم

هنوز ......

 

+ نوشته شده توسط ترنم در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 13:42 |

 

....

 روزها گذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت می‌آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد .

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .....

 

فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست "

 

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست .

 

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

 

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

 

خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .

 

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

{ما انسانها نیز همینطوریم فقط به ظاهر هر چیز نگاه میکنیم.کاش همیشه اول فکر کنیم .عمیق فکر کنیم بعد تصمیم بگریم.

اگر امروزه ما انسانها به عمق وجود خدا وامدادهای غیبی ان توجه کنیم شاید الان اینقدر سستی ایمان در ما وجود نداشت و این نبود زندگی ما انسانها که اشرف مخلوقات هستیم.}

+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 11:30 |
 

    میمیرم برات

         نمیدونستی می میرم بی تو برای چشات

             رفتی از برم نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات

               آرزوم که میدونستی که من می میرم برات

   عاشقم هنوز

       نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

           تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشکم

                 برو راهی نیست تا فردا از آب و گلم

                                                          گل خوشکلم

 

 

      خدایا من او را دوست دارم دوست دارم.

+ نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 15:0 |
 

من عاشق برف و بارونم مخصوصا قدم زدن زیر بارون {البته با چتر}

از دیشب داره برف می یاد حالا همه جا سفید شده مثل قلب بچه ها.اما من نمنی تونم برم تو برفها راه برم بازی کنم .

این روزا سرم خیلی شلوغ- وقت امتحانات-من هم فرصت کافی واسه خوندن ندارم وهمین قضییه باعث شده روحیهام کسل بشه.

 

+ نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 10:29 |